...
دیروز عصر برای تسلیت به یکی از آشناها که هفته پیش مادرشون رو از دست داده بودن رفتیم خونشون. همون اول که همه ساکت نشسته بودند گل افشانی های آبتین طلا شروع شد .
آبتین با صدای بلند: مامان نسیم چی می خوان برامون بیارن؟؟؟
من : هیچی مامان . هیسسسسسسسسسس
و بعد از کمی تامل با صدای بلندتر : خدا رحمتش نکنه . خدا رحمتش نکنه
من: هیس مامان . زشته
آبتین : خدا رحمتش نکنه
من . جلوی دهنشو محکم با دست گرفتم که بیشتر از این آبرومون نره
آبتین ( با زحمت زیاد ) : ماسیم چرا دهنمو گرفتی . خدا رحمتش نکنه
خدای من ، باید اونجا چکار می کردم ( فقط از خنده داشت دل و رودم می زد بیرون )
از دست این آبتین بلا
![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


...
